تبليغاتX
مدادرنگی

مدادرنگی

اینجا شعری سروده نمی شود.اینجا نوای گاه تلخ و گاه شیرین زندگی شنیده می شود


سـرمان توی کارمان بود که پرسید شما خوشبختی را در چه می بینید؟من قبلا فکر کرده بودم و می دانستم که آدم ها هیچ وقت احساس خوشبختی نمی کنند.حرف همه ی بچه ها که تمام شد،در حالی که سرم هنوز پایین بود و توی قوس یکی از کلمه هایم گیر کرده بودم،گفتم:به نظر من آدما هیچ وقت احساس خوش بختی نمی کنند...

آن روز باران نمی آمد و من دلم نگرفته بود.آن روز هوا گرم بود و من جلیغه ی سفیدم را از تنم در آوردم و پله های اتوبوس را بالا رفتم.صورتم را به شیشه های اتوبوس تکیه دادم و مثل هر روز به تمام چیزهایی که می شد فکر کردم.همان روز بود که خسته بودم و پی بردن به خوش بخت نبودن آدم ها بیشتر غمگینم می کرد.لابه لایش به پانتومیم آخر های روز هم فکر می کردم و می خندیدم.در حالی که تنها بودم و صورتم از شیشه های اتوبوس سرد شده بود و انگار چیزی غمگینم می کرد ...

همان روز بود که فهمیدم آدم ها گاهی احساس خوشبختی می کنند.آدم ها وقتی کنار کسانی هستند که دوستشان دارند در اوج گرفتاری هایشان گاهی خوش خوشانشان می شود و همان لحظه است که احساس خوشبختی می کنند.وباز همان روز بود که هزاران بار اول فکرم را با کلمه ی "آدم ها"شروع کردم.و فهمیدم آدم ها موجودات تنهایی هستند.آدم ها موجودات سرد و خشکی هستند.آدم ها بر عکس آن که ادعای احساسات دارند از احساسات خالی هستند.اما با این حال زمان هایی هم هست که آدم ها دیگر آدم نیستند.و آن موقع است که آدم ها از احساس خویی سرشار می شوند و انگار که بخواهند داد بزنند در دلشان در حالی که ذوق زده هستند می گویند"من چقدر خوش بخت هستم..."و آن لحظه اگر به صورتشان نگاه کنید یک لبخند آرام روی لب هایشان است...


پ.ن:بار اولی بود که اینجوری می نوشتم!

پ.ن2:و البته فکر ها و حرف های من تموم نشد و حالا حالا ها ادامه داره.اما حوصله نداشتم که بنویسمشون!

پ.ن3:گاهی بهش سر بزنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 20:10  توسط سپیده  | 


بـرف می آمد...پاهایم و دست هایم سرد سرد بودند و می لرزیدم.و من گریه می کردم و می ترسیدم به صورت سرد و بی جانت نگاه کنم.و پیرزن موهایش را می کند...

روی برف ها که از خاک تو به قهوه ای می زدند راه می رفتم و صدای قیژ قیژ شان زیر کفش هایم با صدای گریه های پیرزن کنار هم توی گوشم می کوفتند.و پیرزن موهایش را می کند...و من هنوز گریه می کردم و می ترسیدم.

حالا دو سال از آن روز ها می گذرد و تو دو سال است که دیگر کنار ما نیستی...


پ.ن:زمستان آنقدر سپید بود که چشم هایمان سیاهی رفت

بعد نوشت:شاید از این به بعد عکس هام رو اینجا گذاشتم..white

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت 16:4  توسط سپیده  | 


امشب یلداست و من هی یادم می رود، و بعد یادم می افتد که یلدا دیگر هیچ اهمیتی ندارد و شبی ست مثل همه ی شب های دیگر ...و من فقط دلم می خواهد فرار کنم از مهمانی امشب.از حرف هایی که دوست ندارم.از آدم ها ،که دوستشان ندارم دیگر.دلم می خواهد مثل هر شب معمولی دیگر تنها کنار همیشگی ام بنشینم و همان کار های هر شب را انجام دهم...

پاییز دارد تمام می شود و من یادم می افتد و بعد میفهمم که این هم دیگر هیچ اهمیتی ندارد.


پ.ن:و احتمالا همان حرف های کلیشه ای همیشگی.می دانم که دارم بزرگ می شوم.و این حس شما هم بوده وقتی هم سن من بودید.چیز جدیدی بگویید اگر دارید.که یادم برود همه ی این ها...


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 18:31  توسط سپیده  | 


یـاد آوری خاطرات نه چندان دور ناراحتم می کند...به آدم ها که فکر می کنم از آن ها متنفر تر می شوم و دور تر و یادم می افتد که من هم یک آدم هستم!

تا می توانم سعی می کنم کم تر ببینمشان.روابطم در حد همان هشت ساعت مدرسه است.خانه که می آیم خودم را در اتاقی زندانی می کنم و کارهایم را انجام می دهم.اگر دیداری باشد در حد عرض سلامی خدمت پدر و بغل کردن مادر و گاهی دعوا کردن و گاهی هم چیزی کنارشان خوردن.

حالا کم تر کسی پیدا می شود که مرا خوشحال کند و من از بودن در کنارش لذت ببرم و راضی باشم.

...

پ.ن:نمی تونم بنویسم...هی می نویسم و پاک می کنم... فقط می دونستم که باید اینجا چیزی بنویسم..



+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 19:17  توسط سپیده  | 


دستانم را محکم دور سرم فشار می دهم.خرده های کیک روی زمین را جمع می کنم و توی لیوان پر از آبِ رنگی که از دو روز پیش روی میز مانده می ریزم.دست لای موهایم می برم،دفتر قطور رسم فنی و پرسپکتیو را جلویم باز می کنم،خط کش بلندم را بر می دارم و تا می توانم فکر می کنم و خط می گذارم.خسته می شوم.برای استراحت جزوه های عکاسی را جلویم می گذارم و می خوانم،برای امتحان پس فردایم.لا به لایش هم می توانم به چیز های دیگر فکر کنم.مثلا کلاس فردا که اولین جلسه اش است و من دلم نمی خواهد بروم و مقایسه اش با تمام عذاب های دنیا.یا مثلا امتحان های نیم ترم که از هفته ی بعد شروع می شوند و هر چند تعداد درس ها کم است اما خسته مان می کند و باید گوشه ای خالی را برایشان پیدا کنیم و این خودش یعنی یک عذاب! 

جزوه ها را کنار می گذارم،دفترم را کمی نگاه می کنم و می دانم که دیگر کشش اش را ندارم و می بندمش.قلنج کمرم را می شکنم،وسایلم را جمع می کنم و آماده ی خواب می شوم.

می دانم فردا روز خوبی نیست.تمام روزمان به هدر می رود  و من تمام روز را به کلاس فردا فکر خواهم کرد که دلم نمی خواهد بروم.می دانم که توی کتاب خانه ولو خواهیم بود و از مدرسه و مدیریت اشتباهش حرف می زنیم و مسوول نالان کتابخانه خواهد نالید و ما هم!

حالا امروز فردا شده است و بیشتر حدس هایم درست بوده و من خواب آلوده و خسته اینجا نشسته ام و می نویسم و به امتحان فردا فکر می کنم که هنوز نخوانده ام و رسم فنی ها وبوی داروی ظهور و احتمالا کمی خنده و باز خانه و کار و درس و کار و ...

پ.ن:فکر نکنید از این وضع در هم و پر از خستگی ناراضی ام هااا.با تابستونی که من داشتم این وضعیت خیلی هم برای من دوست داشتنیه و حالا هم از اینکه خسته م و وقتی می خوام بخوابم چشمام پره خوابه خوشحالِ خوشحالم.

پ.ن:همیشه وقتی مشغول کار های دیگه باشم نمی تونم چیزی بنویسم.حالا هم فقط خواستم بگم که زنده م و سرگرم درس و زندگی.اگر این غیبت طولانی شد به خاطر اینا بود.پیشتون میام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 22:48  توسط سپیده  |