تبليغاتX
مدادرنگی

مدادرنگی

اینجا شعری سروده نمی شود.اینجا نوای گاه تلخ و گاه شیرین زندگی شنیده می شود


روی میز معلم دراز می کشم،پاهایم را روی میز روبه رو می گذارم.خیره می شوم به سقف،به خاکستری هایش،به یک تکه اش که قهوه ای شده، مهتابی هایی که با فاصله های معین ردیف شده اند کنار هم،باند های صدا...

سرم را می چرخانم سمت پنجره.نگاه می کنم،به آبی کدر آسمان،برگ های  زرد شده ی درختان،نوک تیز شاخه های سر به آسمان کشیده،به رقصشان در باد ...اشک از گوشه ی چشمم پایین می ریزد...


بچه ها سکوتم را به هم می ریزند.حرف می زنند..حرف می زنند...

صدای دهان ها حالم را به هم می زند..حالم از صدا ها به هم می خورد..حالم از پوچی شان به هم می خورد...

آدم ها گاهی چه زود همه چیز را فراموش می کنند...


...


فکر می کنم دلم می خواد یه مدت -شاید کوتاه شاید طولانی-نه نت بیام،نه اس ام اس بدم،نه چت کنم،نه تلفنی حرف بزنم،نه توی وبلاگم چیزی بنویسم،نه کامنت بزارم،نه...

و خیلی کارای دیگه که بتونم با خیلی چیزا کنار بیام و آرامش پیدا کنم...

فکر می کنم برای هر کسی لازم باشه یه مدت تنهایی.


با این حال من رو ببخشید.


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 16:22  توسط سپیده  |