تبليغاتX
مدادرنگی

مدادرنگی

اینجا شعری سروده نمی شود.اینجا نوای گاه تلخ و گاه شیرین زندگی شنیده می شود

از وقتی احساس کرده ام دیگر کودک نیستم عید را دوست نداشته ام.روزی دریافتم خانه ی این و آن رفتن نه تنها لذت بخش نیست که کاری ست کسالت بار.اینکه خودت را خوشحال نشان دهی،جوری رفتار کنی که مودب به نظر بیایی و سعی کنی به سوال های کلیشه ای ،هیجان زده جواب دهی.اینکه چند ساله شده ام،دانشگاه می روم یا خیر،چه رشته ای می خوانم و چرا انقدر ساکت هستم. و گاهی ازم خواسته شود از گوشت تنم کمی به خواهر کوچکم بدهم و یا حتی بازخواست شوم که چرا حق خواهر کوچک را خورده ام و بعد تظاهر کنم شوخی با مزه ای بوده و اصلن به من بر نخورده است.
از آن هنگام که ترجیح داده ام پایم را روی پایم بیندازم و دست به سیاه و سفید نزنم تا اینه جلوی مهمان ها خم و راست شوم و بهشان شیرنی و شکلات و میوه تعارف کنم و وقتی فقط پرتقال برداشتند بگویم سیب هم بردارید،خیار هم هست،کیوی ...و آنها بگویند کافی ست، از آن هنگام دریافته ام عید را دوست ندارم.
با این حال همیشه برایم نو شدن سال،آمدن سالی و رفتن سالی دیگر جالب بوده است.از این نو شدن ها خوشم می آید.از این نو شدن هایی که آدم به خودش قول هایی می دهد،که مثلن دیگر آدم مفیدی باشد،بیشتر زحمت بکشد،تنبلی را کنار بگذارد و یا بیشتر به یاد هدف هایش بیفتد.مثل آن وقت هایی که دفتر نو مشق را باز می کردیم و تصمیم می گرفتیم از این به بعد تمیز و خوش خط بنویسیم.هر چند که ابتدایش خوب و تمیز بود و انتهایش همه چیز رها شده و به انتظار دفتر جدید،اما با این حال حس ِ خوب ِ ابتدای هر نو شدنی را دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 16:35  توسط سپیده  | 

دلم می خواست بوی بهار می آمد.بوی بهار وقتی تصمیم گرفتیم خانه تکانی نکنیم در خانه مان سرکوب شد.توی خیابان ها ترجیح دادیم قدم نزنیم مبادا که لباس آدم ها بگیرد به لباسمان.مبادا بوی کهنگی آخر سالشان حالمان را بد کند.چسبیده ایم به چهار دیواری که بوی بهار نمی دهد.اینجا هیچ چیز بوی عید نمی دهد.آسمان و زمین و حتی درختان.ترجیح دادیم توی خانه هایمان بنشینیم و بوی بهار را تصور کنیم که برای من همیشه بوی نرم کننده ی لباس ها بود.و تصویری که تمام مدت زندگی ام هر سال تکرار می شد.لباس های رنگارنگی که ردیف شده بودند روی بند رخت توی حیاط و بوی نرم کننده ای که ازشان بلند بود.بویی که من را به یاد بهار می انداخت.امسال حیاطی در کار نبود.خانه تکانی در کار نبود.نشسته ایم بر چهار دیوار ِ رنگ پریده ی خانه منتظریم سال تحویل شود.آرزو می کنیم همه چیز آرام باشد.سال دیگر حتی اگر بوی بهار نیامد،همه مان کنار هم،حتی در این چهار دیواری ِ تنگ نشسته باشیم،همه چیز آرام باشد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 12:46  توسط سپیده  | 


همه نشسته ایم دور میز ِ شامی که بدری خانوم تدارک اش را دیده است. از خوردنی هیچ کم نیست .آش، کباب برگ، جوجه کباب، باقالی پلو با ماهیچه، مرغ، زرشک پلو، برنج زعفرانی، دوغ، نوشابه، ژله ... اما همه ی ما، مامان ، پگاه، شیرین و حتی علی پنج ساله  زُل زده ایم به ظرف لیمو ترشی که درست در راس میز ِ شام ِ بدری خانوم است.  من یک چشمم به ظرف لیمو ترش است، یک چشمم به چشمان مامان که هر لحظه خیس تر می شود. هیچ واکنشی به تعارف های بدری خانوم نشان داده نمی شود. همه چون آدم هایی که سِحر شده باشیم زُل زده ایم به ظرف لیمو ترشی که درست در راس میز شام ِ بدری خانوم است... همه ی تصاویری که باید،از جلوی چشممان می گذرد... داریم می خندیم، شام تمام شده است و به صورت ماستی علی پنج ساله می خندیم.بابا میان خنده هایش یک قاچ لیمو ترش بر می دارد و بلند می گوید روی غذا ی چرب لیمو ترش بخورید تا چربی اش دفع شود. لیمو ترش را می گذارد لبه ی دهانش. شکلک در می آورد. هنوز می خندیم. می خندد. سرفه ... سرفه ... سرفه ... مامان می زند پشت بابا.لیمو ترش پریده است توی گلویش. همه مان را بغض گرفته است.پدر سیاه شده است.سرفه ... سرفه .....

مامان هق هق کُنان میز ِ شام بدری خانوم را ترک می کند ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 20:24  توسط سپیده  | 

حس آن مجسمه ی مانکنی را دارم که پشت ویترین یک مغازه بی حرکت ایستاده است،که از قضا لباس بد قواره ای به تن اش کرده اند.شاید مانکن یک دست دوم فروشی باشد در یک محله ی اعیان نشین،که کمتر کسی گذری می کند از کنارش.که لباس های تنش بوی دست دوم بودن می دهد.که حتی سَر هم ندارد.حس یک مانکن ِ بی کله ی مغازه ی دست دوم فروشی ِ یک محله ی اعیان نشین را دارم.

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 21:51  توسط سپیده  | 


رنگ از تنم پریده است.گویی هرگز رنگی به خود ندیده است.مویرگ ها از زیر پوست نازکم نمایان است.جمعیتی از قرمز ها و آبی ها و بنفش ها.اما به جای خون،گویی حامل غم هایم هستند.سر تا پایم را غم فرا گرفته است.قلبم کارخانه ای ست که غم را تصفیه می کند و به همه ی نقاط بدنم می فرستد.ناخن هایم را از ته گرفته ام و بدم نمی آمد اگر موهایم را از ته می زدم...

دلم می خواست اینطور پریده رنگ ِ پریده رنگ، همچون خطی نورانی روبه رویت بایستم،تُف بیندازم جلوی پایت،یا حتی توی صورتت،بگویم همه ی چیزهایی که از من گرفته ای را پس بده.همه ی رنگ تنم را،شادابی ام را،خونی که در رگ هایم جریان داشته است روزی،همه ی احساساتم را پس بده.اصلن همه ی اشکی که ریخته ام را پس بده.برق چشمانم را پس بده ...

روبه روی آینه ایستاده ام،بدون هیچ تن پوشی،مویرگ هایم را نظاره می کنم،کم کم با دیوار یک رنگ می شوم،سایه ام نا پدید می شود،توی آینه گم می شوم،دستانم بی آنکه دیده شود،توی هوا تکان می خورد.می ماند چهار دیوار پر از مویرگ های قرمز و آبی و بنفش،که غم حمل می کنند.همه ی اتاق را،همه ی چهار دیوار را غم می گیرد.دنبال سایه ام می گردم،دنبال بودنم ... سایه ام را،بودنم،خودم را به من پس بده ...لعنتی،همه چیزم را به من پس بده ....


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1390ساعت 19:10  توسط سپیده  | 


نشسته است در گووشه ی سمت راست اتاق و من در گوشه ی سمت چپ.صدای حاکم تنها تیک و تاک ساعت است که تنگ بودن وقت را نشانم می دهد.چهره اش بر عکس تصورم آنقدر ها هم زشت و مخوف نیست.اما من می ترسم.چهار ستون بدنم می لرزد و گریه ام گرفته است.نه برای حضور ناگهانی او که من را بد جوری ترساند،برای خاطر ... در عین خنده دار بودنش وحشتناک است.به ساعت اشاره ای می کند:بجنب.وقت ندارم.باید جاهای دیگه هم سر بزنم.

به سمت در می روم.تاکید می کند دهنم را به گفتن حقیقت باز نکنم.می آیم بروم،جلویم را می گیرد.

_مرد گنده اشکهاتو پاک کن.اینجوری که می فهمه.

_نمی شه یه وقت دیگه؟

_از نیم ساعت پیش تا الان این هفتمین باریه که می پرسی.وقت ندارم.بدو کارتو انجام بده.

_حد اقل بگو چه جوری؟

_وقتش که شد خودت می فهمی.حالا بجنب برو.

_درد داره؟

_تو زیاد دردشو نمی فهمی.یعنی خیلی زود می میری.

_بهش چی بگم الان؟

_هر چی که میخوای بگو مرتیکه.من اعصابم خرده ها.هر روز با هزار تا آدم نفهم مثل تو سر و کار دارم.یالا بزن به چاک تا زودتر از موئد خلاصت نکردم.

در را باز می کنم.پاهایم می لرزد.مادر آن بیرون دراز کشیده است رو به روی تلویزیون.می روم می افتم روی شکمش و بو می کشمش.با تعجب می پرسد که چه کار می کنی؟می گویم "هیچی". یک نره غول بهم می گوید و باز به تلویزیون چشم می دوزد.نگاهش می کنم.اما حواس اش نیست.برایم بشکن می زند.نگاهش می کنم.

_بسه دیگه بریم.

_آخه تو که نمی گی چه جوری؟

_بیا خودت می فهمی.

_بلند می شوم.هنوز پاهایم می لرزد.سرم را بالا می گیرم.اولین قدم را بر می دارم.پایم گیر می کند به پای مادر.زمین می خورم،سرم کوبیده می شود به سرامیک ها.سرامیک های سفید، قرمز می شوند.من می میرم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 0:12  توسط سپیده  |