تبليغاتX
مدادرنگی

مدادرنگی

اینجا شعری سروده نمی شود.اینجا نوای گاه تلخ و گاه شیرین زندگی شنیده می شود


دستانم را محکم دور سرم فشار می دهم.خرده های کیک روی زمین را جمع می کنم و توی لیوان پر از آبِ رنگی که از دو روز پیش روی میز مانده می ریزم.دست لای موهایم می برم،دفتر قطور رسم فنی و پرسپکتیو را جلویم باز می کنم،خط کش بلندم را بر می دارم و تا می توانم فکر می کنم و خط می گذارم.خسته می شوم.برای استراحت جزوه های عکاسی را جلویم می گذارم و می خوانم،برای امتحان پس فردایم.لا به لایش هم می توانم به چیز های دیگر فکر کنم.مثلا کلاس فردا که اولین جلسه اش است و من دلم نمی خواهد بروم و مقایسه اش با تمام عذاب های دنیا.یا مثلا امتحان های نیم ترم که از هفته ی بعد شروع می شوند و هر چند تعداد درس ها کم است اما خسته مان می کند و باید گوشه ای خالی را برایشان پیدا کنیم و این خودش یعنی یک عذاب! 

جزوه ها را کنار می گذارم،دفترم را کمی نگاه می کنم و می دانم که دیگر کشش اش را ندارم و می بندمش.قلنج کمرم را می شکنم،وسایلم را جمع می کنم و آماده ی خواب می شوم.

می دانم فردا روز خوبی نیست.تمام روزمان به هدر می رود  و من تمام روز را به کلاس فردا فکر خواهم کرد که دلم نمی خواهد بروم.می دانم که توی کتاب خانه ولو خواهیم بود و از مدرسه و مدیریت اشتباهش حرف می زنیم و مسوول نالان کتابخانه خواهد نالید و ما هم!

حالا امروز فردا شده است و بیشتر حدس هایم درست بوده و من خواب آلوده و خسته اینجا نشسته ام و می نویسم و به امتحان فردا فکر می کنم که هنوز نخوانده ام و رسم فنی ها وبوی داروی ظهور و احتمالا کمی خنده و باز خانه و کار و درس و کار و ...

پ.ن:فکر نکنید از این وضع در هم و پر از خستگی ناراضی ام هااا.با تابستونی که من داشتم این وضعیت خیلی هم برای من دوست داشتنیه و حالا هم از اینکه خسته م و وقتی می خوام بخوابم چشمام پره خوابه خوشحالِ خوشحالم.

پ.ن:همیشه وقتی مشغول کار های دیگه باشم نمی تونم چیزی بنویسم.حالا هم فقط خواستم بگم که زنده م و سرگرم درس و زندگی.اگر این غیبت طولانی شد به خاطر اینا بود.پیشتون میام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 22:48  توسط سپیده  |