سـرمان توی کارمان بود که پرسید شما خوشبختی را در چه می بینید؟من قبلا فکر کرده بودم و می دانستم که آدم ها هیچ وقت احساس خوشبختی نمی کنند.حرف همه ی بچه ها که تمام شد،در حالی که سرم هنوز پایین بود و توی قوس یکی از کلمه هایم گیر کرده بودم،گفتم:به نظر من آدما هیچ وقت احساس خوش بختی نمی کنند...
آن روز باران نمی آمد و من دلم نگرفته بود.آن روز هوا گرم بود و من جلیغه ی سفیدم را از تنم در آوردم و پله های اتوبوس را بالا رفتم.صورتم را به شیشه های اتوبوس تکیه دادم و مثل هر روز به تمام چیزهایی که می شد فکر کردم.همان روز بود که خسته بودم و پی بردن به خوش بخت نبودن آدم ها بیشتر غمگینم می کرد.لابه لایش به پانتومیم آخر های روز هم فکر می کردم و می خندیدم.در حالی که تنها بودم و صورتم از شیشه های اتوبوس سرد شده بود و انگار چیزی غمگینم می کرد ...
همان روز بود که فهمیدم آدم ها گاهی احساس خوشبختی می کنند.آدم ها وقتی کنار کسانی هستند که دوستشان دارند در اوج گرفتاری هایشان گاهی خوش خوشانشان می شود و همان لحظه است که احساس خوشبختی می کنند.وباز همان روز بود که هزاران بار اول فکرم را با کلمه ی "آدم ها"شروع کردم.و فهمیدم آدم ها موجودات تنهایی هستند.آدم ها موجودات سرد و خشکی هستند.آدم ها بر عکس آن که ادعای احساسات دارند از احساسات خالی هستند.اما با این حال زمان هایی هم هست که آدم ها دیگر آدم نیستند.و آن موقع است که آدم ها از احساس خویی سرشار می شوند و انگار که بخواهند داد بزنند در دلشان در حالی که ذوق زده هستند می گویند"من چقدر خوش بخت هستم..."و آن لحظه اگر به صورتشان نگاه کنید یک لبخند آرام روی لب هایشان است...
پ.ن:بار اولی بود که اینجوری می نوشتم!
پ.ن2:و البته فکر ها و حرف های من تموم نشد و حالا حالا ها ادامه داره.اما حوصله نداشتم که بنویسمشون!
پ.ن3:گاهی بهش سر بزنید.