از آن هنگام که ترجیح داده ام پایم را روی پایم بیندازم و دست به سیاه و سفید نزنم تا اینه جلوی مهمان ها خم و راست شوم و بهشان شیرنی و شکلات و میوه تعارف کنم و وقتی فقط پرتقال برداشتند بگویم سیب هم بردارید،خیار هم هست،کیوی ...و آنها بگویند کافی ست، از آن هنگام دریافته ام عید را دوست ندارم.
با این حال همیشه برایم نو شدن سال،آمدن سالی و رفتن سالی دیگر جالب بوده است.از این نو شدن ها خوشم می آید.از این نو شدن هایی که آدم به خودش قول هایی می دهد،که مثلن دیگر آدم مفیدی باشد،بیشتر زحمت بکشد،تنبلی را کنار بگذارد و یا بیشتر به یاد هدف هایش بیفتد.مثل آن وقت هایی که دفتر نو مشق را باز می کردیم و تصمیم می گرفتیم از این به بعد تمیز و خوش خط بنویسیم.هر چند که ابتدایش خوب و تمیز بود و انتهایش همه چیز رها شده و به انتظار دفتر جدید،اما با این حال حس ِ خوب ِ ابتدای هر نو شدنی را دوست دارم.
